رادیو چهرازی رو یادتونه ؟ قسمت آخر صدای کفش های دکتر وقتی داشت میرفت بالا سر جمشید ! وقتی این راه پله های دادگاه رو بالا و پایین میکنم دقیقا فقط این صدا تداعی کننده حالم هست . زندگی بیرحمانه افسار گذاشته بیخ گلوی من و بااسب گذر زمان تاخت میتازه ! خب همیشه میگم هبوط ! میگم میگذره ولی یه وقتایی خیلی بد میگذره مثل همین اول مهر اول پائیز لعنتی تا حال حاضر که سرما انگشت هامو برا نوشتن داره بیجون میکنه . منم یه قامت شکسته ، من از اون کوچیدگانم به درونتوی نقب دلم با رنگ زبون منم آخر زرده خزوننادون بی امون دلنگرون که باد تموم خونمو بردآشیونمو خورد ..- جایی در دورست .
برچسب:
نویسنده: کامران حکیمی
تاريخ: سه
شنبه
14 آذر
1402 ساعت: 14:37